بیا ، بفرما ، داشته باش . هی بهت میگم آپ کن ، آپ کن . مگه آپ میکنی ؟! . همینمون مونده بود که بیان بهمون فهش هم بدن که چرا آپ نمیکنی ؟. نه ، نه آخه شما بگین منه بدبخت با این همه کار چطوری میتونم دم به دم آپ کنم ؟ . نه بابا انقدرا هم که فکر کردی کار ندارم . فقط . خوب فقط تو این هفته 2568 صفحه کتاب خوندم ، الان مغزم تیلیت شده ، به همین دلیله که نه آن میشم ، نه آپ میکنم . البته و صد البته و 2568 البته که افکارم هم مشغوله حسااااااااااااااااابی . چی بگم ؟. از کجا شروع کنم ؟. خوب بهتره از اون اول اول اول شروع کنم همون اول که همش مخم تلیت شده بود از بس با خودم جلسه گذاشتم و به این نتیجه رسیدم که نخیییییییر به ما نیومده 20 شیم یاحداقل80/19 . اما مثل اینکه دست تقدیرو البته شانس بی نهایت من چیز دیگه ای میگفت که وقتی کارناممو بعد از (شاید باورتون نشه ) بعد از هزاااااااااار و یک حلالیت طلبی به دستمون دادن برق از سرمون پرید ، رفت غیر مجاز ( به صورت انشعابی ) رو دیوار خونه همسایمون نشست نااااااااااااااااجور. به حالت سه فاز نه نه شایدم پنج ، شیش فاز . خوب حالا بیخی شو مهسا خانوم ،سرشونو درد نیار بالاخره بهشون بگو چند شدی دیگه!!!! خیلی خوب ، خیلی خوب تسلیم شدیم آه اینم معدل90/19 فقط ده صدم نا قابل میخواست تا بشه 20 دیگه ، چیزی نمونده بود ولی خوب اکشالی نداره تقصیر خودت بود که ترم اول درس نخوندی و شدی 70/19 خوب در عوض ترم دوم شدی98/19 . خوب دیگه حالا بریم سر اصل مطلب خنده، ها !!! هی من بگم هی شما بخندین ! جونم براتون بگه ننه دیشب ساعت ... راستش هرچی به این دوگوله فشار می آرم یادم نمیاد ساعت چند بود که برق رفت . آره دیگه برق رفت و وووووووووووو ما هم نشستیم چنباتمه زنون تو تاریکی ! ازززز قضااااااا آبجی مریم هم که با یه شمع رفت تو دستشویی وووو جیغش دراومد که چی ی ی ی ی؟ بله فهمیدم که آبجی یه سوسک سیاه پا دراز دیده که این بیچاره هم مثل اینکه با منزل قصد چند هفته اقامت در هتل دستشویی داشتن ! خلااااااااااااصه ما هم که جوانمرد و دلیر و یه پا شوالیه ایم برای خودمون . با دو دست از پهلو آویزون و با مدرنترین سلاح ممکن ( دمپایی) رفتیم به نبرد با آقا سوسکه ! حالا من بدو ، سوسکه بدو ، عجب هیکلی هم داشت لامسب . وقتی کشتمش ( شاید باورتون نشه ) صدای خرد شدن پاش هم اومد . چق ! . حالا تو این گیر و دار نبرد من با سوسکه آبجی مریم که دست وردار نبود ! رفته بود با اون قد بلندش ایستاده بود رو مبل و جیغ میکشید که زود باش بکشش . گفتم آبجی مریم یه سوسک به این کوچیکی که ترس نداره . اما تو کتش نمیرفت که نمیرفت !
نوشته شده در ساعت توسط مهسا کوچولو |
نوشته شده در ساعت توسط مهسا کوچولو |
همسایه ی بال، آقای لولایی
همیشه دوست داشت آدم قد بلندی بشود مثل همسایه ی بالایی آقای لولایی . صدو بیست بود ،صدو هشتاد بشود درست مثل همسایه ی بالایی آقای لولایی . یک میله ی بارفیکس خرید و از سقف آویزان کرد. هفته ی اول یک سانت قد کشید،هفته ی دوم دو سانت ،هفته سوم سه سانت و.. البته به کوری چشم همسایه ی بالایی آقای لولایی. تازه برای رشد بیشتر به پای خودش هم کود میریخت؛کودشیمیایی ! دور از چشم رقیب ،یعنی همسا یه ی بالایی آقای لولایی .هفته ی پنجاهم ناگهان سقف پایین آمد . سقف همسایه ی بالایی آقای لولایی وجلوی چشم ها چهره ی آشنایی دید ،کسی که عصبانی بود و با سر و روی خاکی زل زده بود به او . او کسی نبود جز: همسایه ی بالایی آقای لولایی
نوشته شده در ساعت توسط مهسا کوچولو |
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت
خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده.
يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود :"پدر".
با بدترين پيش داوريهاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه
رو خوند :
پدر عزيزم،با اندوه و افسوس فراوان برايت مينويسم.
من مجبور بودم با همسرجديدم فرار کنم...
چون ميخواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم.
من احساسات واقعي رو با سارا پيدا کردم، او واقعاً معرکه است.
اما ميدونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت...
به خاطر تيزبينيهاش، خالکوبيهاش، لباسهاي تنگ موتور سواريش و
به خاطر اين که سنش از من خيلي بيشتره (تقريبا8 سال).
پدرهمسرمن حامله است. سارا به من گفت ما ميتونيم شاد و خوشبخت
بشيم.
اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون.
ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه.
سارا چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي
صدمه نميزنه.
ما اون رو براي خودمون ميکاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي
که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که ميخوايم.
در ضمن، دعا ميکنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و سارا
بهتر بشه. اون لياقتش رو داره.
نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم.
يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر ميگرديم...
اونوقت تو ميتوني نوههاي زيادت رو ببيني.
با عشق...
پسرت.
پاورقي :
پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست...
من توي خونه دوستم هستم.
فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست
نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه.
دوستت دارم!
هروقت براي اومدن به خونه، امن بود، بهم زنگ بزن.
نوشته شده در ساعت توسط مهسا کوچولو |
آن پسری که اسمش را به من نگفت ،نگفت چه رنگی را دوست دارد و چه شعری را از حفظ است ،ده تا انگشت داشت و از همین انگشت ها بود که شمردن را شروع شروع کرد .
اول همه چیز دوتا بود . مامان و بابا دوتا بودن . شب و روز دوتا بودن،همه رو دو تا دوست داشت وبه همه دوتا بوس میداد .
اما کمکم فهمید که سه ای هم وجود داره . اولین سه ی دنیا خودش بود . یک روز دیگر پیش آمد که توانست تمام انگشت هایش را بشمارد .
چهارها ، پنجها ، ششها و..و وقتی انگشتانش همه تا ده شمرده شدند ،از خوشحالی فریاد زد که :- که حالا میتوانم همه ی دنیا را بشمارم ! .
او توی خیابان ،دکمه های مردم را میشمرد ،بچه ها را میشمرد ، جیب لبلسهایشان را میشمرد و پول خرد های توی جیبهاشان را . توی خانه ،سوراخهای کفش کتانی خودش را میشمرد ، راه راههای پیژامه ی بابا را ، گل گلهای دامن مامان را ، قاشقها و چنگالها را و هسته های گیلاس توی پیش دستی میهمانها را . سر انجام روزی رسید که آن پسر ، پسری که اسمش را به من نگفت و نگفت چه عددی را دوست دارد و بیشتر از همه ، دوست دارد چه چیزی را بشمارد ، به چیزی رسید که از ده بیشتر بود و نتوانست آن را بشمارد . آن وقت بود که جمع زدن را یاد گرفت و آن قدر همه چیز را باهم جمع زد که به عددهایی مثل صد ، دویست و سیصد رسید .
البته ، شمردن آدمها ، ماشین ها و خانه ها که از این هم بیشتر بود ند ، او را مجبور کرد که ضرب را هم یاد بگیرد . با این ضربها بود که فهمید از اول عمرش تا آنوقت چه عدد بزرگی از روزها ، ساعتها و دقیقه ها به دست می آیند و چه عدد بزرگ تری در پیش رو دارد . او خیلی ترسید ، وقتی فهمید که عدد خوابها ، رویا ها و حرف زدن های بی خودیش هم عدد بزرگی است . وحشتناک بود . آدمها آنقدر زیاد بودند که میتوانستند عددهای بزرگ او را بدزدند .
مامان و بابایش هم که برایش هیچ کاری نمیتوانستند بکنند . آنها دو تا نقطه بیشتر نبودند. پسری که هیچ وقت اسمش را به من نگفت و نگفت که بیشتر از چه چیز میترسد ، آن وقت بود که تصمیم گرفت به بزرگترین عدد دنیا برسد . او سالهای سال فکر کرد و راه حلهای تازه به دست آورد و آخر سر به آرزوهایش رسید . کار آسانی نبود ، چون برای رسیدن به آن عدد یاد گرفت که چطور بعضی چیزها را از خودش و عددش کم کند. اول از همه ، مامان و بابایش را کم کرد .
بعد تعداد زیادی ساعت و دقیقه را که صرف این جمع شده بود ، از عمرش کم کرد و بعد ، یک عالم نیرو و انرژی را ، هم چنین عدد علاقه های کوچکش را به چیزهای کوچک . به این ترتیب ، خودش ماند و یک عدد خیلی بزرگ ، بزرگترین عدد دنیا ! حالا فقط کافی بود بین خودش و آن عدد به علاوه بگذارد . اما پسری که هیچ وقت اسمش را به من نگفت و نگفت چرا آنقدر پسر عجیبی است ، بعد از یک مکث طولانی ، به جای به علاوه ، بین خودش و آن عدد منها گذاشت .
او اینگونه ، ماجرایش را تمام کرد
نوشته شده در ساعت توسط مهسا کوچولو |
یه زنگ با بروبچ(با یه زیادی تغییرات اشعار)
بچه ها دستا بالا تا من بگم
یکی یکی کدومتون شعر بخونین
مهسا خانوم اجازه؟
مبسر ما درازه
حالا که ازم خرتری
خودم میرم بربری
نون گندم بخرم ،منت بابا نکشم
یه توپ دارم گردلیه
رنگ لجن خیاریه!
میزنم زمین بالا نمیره!
باد نداره تو خالیه
من این توپو نداشتم ،
از آشغالی برداشتم
بابام بهم کتک زد
یه مشت و یه لگد زد
مگه بابا اومده؟
بله
چی چی آورده؟
یه کلافه رو
چی کارش کنم؟
بده بغلی
بغلی بیا اتل ،متل ،کوتوله
گاو حسن کوچوله
نه شیر داره نه پستون
کی بردتش هندستون؟
گرگمو گله میزنم
آژیر دارم ،نمیذارم
بچه ها خانوم اومد
برپا
برجا
کی غایبه؟
مرجان:دروغ نگو من اینجام... 

..........
نوشته شده در ساعت توسط مهسا کوچولو |
نوشته شده در ساعت توسط مهسا کوچولو |
انگار صدای پا می آید ...
من خیالهای بافته ام را
رج به رج شکافته ام
می روم پی صدا
شاید گربه ای باشد بازیگوش
که نقشه ی دزدیدن کاموای مرا
در سر دارد
یا صدای پای همسایه
که در راه پله به مادرم میگوید:
عصر بخیر
ویا شاید خیالی مضحک و موذی ست
که از شوق سر به سر گذاشتن من
گونه های عصر زمستانی اش
گل انداخته
نوشته شده در ساعت توسط مهسا کوچولو |
تقصیر تو نیست
پاهایت عجله رفتن داشتند
دستانت شوق تکان خوردن
ولبانت قصد خداحافظی
تقصیر من نیست ، اگر زبانم
حرفی برای گفتن ندارد
یا چشمانم ،اشکی برای ریختن !
آنها آموخته اند
که بدون اجازه ی من
آب هم نخورند!
نوشته شده در ساعت توسط مهسا کوچولو |
در کوچه ایستاده بود
می آید
نمی آید
می آید
نمی آید
می...
گنجشک آخری
از روی سیم برق پرید!
نوشته شده در ساعت توسط مهسا کوچولو |