تبليغاتX
مهسا کوچولو
مهسا کوچولو
یک مشت عشق از جانب تو کافیست تا صبر عاشقانه ام را لبریز کند.
 

تو در قلب ابرها می گریستی و من شکوفه ها را با دست های خویش باز میکردم.تو پله های رسیدن به من را دوتا دوتا بالا میرفتی و من موهای خورشید را می کشیدم . تو پیام عشقت را به دست قاصدکها می سپردی و من به دنبال امواج دریا می دویدم . تو با چشم ستاره ها به من چشمک میزدی و من قطره های باران را زیر پا ، له میکردم .تو با گامهای بلند به سوی من می آمدی و من دست به دامان ابرها راهی آسمان می شدم . روزهای تقویم ورق خورد .تو نبودی ، ندیدی که من بزرگ شدم . کسی جز توی گمشده را نمی شناختم که بغزم از آن او باشد . نفس نفس سالها را پیمودم و از هر ستاره نشانی ات را پرسیدم . کسی نشانی از تو نداشت. اگر برگردی و کودکی ام را به من برگردانی قول میدهم که هم بازی ات شوم.

                                                                                         مهساکوچولو



ارسال شده در: :: :: توسط : مهسا

مرا از خویشتن بیگانه  کردی  جان شیرینم

غمم را نقل هر کاشانه کردی جان شیرینم

عبادتگاه چشمت را بروی چشم من بستی

پناهم  را  دل  میخانه کردی  جان شیرینم

تهی شد جام امیدم چو با دل آشنا گشتی

شبم مست و بروز افسانه کردی جان شیرینم

ضررکردی بلای دل درین سودا ندانستیکه یک دیوانه را دیوانه کردی جان شیرینم

دل ازبی همزبانی بامی ومستی قرین آمد

مرا هم صحبت پیمانه کردی جان شیرینم

عیان شد رازپنهان دلم در بزم می خواران

چودرهرقطره اشکم خانه کردی جان شیرینم

لبم خاموش ودل خاموش واشکم صدزبان دارد

تو هرگز گریه مستانه کردی جان شیرینم

یک امشب بادلم بنشین که شایدبی سحرمانم

چو بر آتش مرا پروانه کردی جان شیرینم

  



ارسال شده در: :: :: توسط : مهسا
یه موقع نظر ندین ها ! دستاتون درد می گیره

ارسال شده در: :: :: توسط : مهسا

در میان اینهمه تلاطم نامهربانی ، کنج ازلت می نشینم و سیرت عشق را تفسیر می کنم . روزگاریست که نه غمش کناره دارد و نه خوشی اش ادامه ! اما چه کنم که ساز عشق در گوش من نواخته شده و شیدایم کرده . پس مجبورم روزگار را با همه خوبیها و بدیهایش سپری کنم . شب تا صبح کوچه را با قدم های ممتد طی می کنم . ذهن مشغول اوست . خواب به چشمان نمی آید . گویی آسمان را هم هوای گریستن است . آشنایی دیرینه تر از آن است که دل را ملال گریختن از خانه باشد . روی از گذشته بر می تابم و به سویش می روم . دستم روی زنگ می رود ، آنرا نمیفشارم . با خود می گویم : عاشقی یعنی دوری ، یعنی غم و اندوه ، یعنی شیدایی. ترجیح می دهم که عاشق باشم . وباز هم این قدم های من است که فاصله ها را دور و دور و دورتر می کند ...

  



ارسال شده در: :: :: توسط : مهسا
هنوز حرفهایم را تمام نکرده بودم که رفتی . می دانستم دیگر دوست نداری صدایم را بشنوی ، برای همین آنچه را سالها در وجودم پنهان کرده بودم ، بر کاغذ می نویسم. سالها بود که می دانستم با صدای شکستن من جان دوباره گرفته ای اما دم بر نمی آوردم و تنها به این امید چشم انتظار تو نشسته  بودم که برگردی . نه این که برگردی و دوباره قلبم را در آتش وجود خویش خاکستر کنی ، می خواستم برگردی تا این بار برای همیشه فراموشت کنم .صادقانه بگویم : دیدگان سیاهت زندگی ام را به سیاهی کشاند . خواستم عاشق نباشم ، نگذاشتی .تقصیر تو بود!

ارسال شده در: :: :: توسط : مهسا
 عقر به های ساعت دیواری درجا میزنند ، زمان متوقف می شود و لحظه ی تلاقی نگاه من و تو ثابت می ماند . صدای سلام ما در اعماق زمان منعکس می شود و هزاران سلام به گوش می رسد . تمام دوریها به همین سادگی نزدیک می شوند . آنقدر نزدیک که برای رفتن در آغوش یکدیگر تنها یک قدم باقیست. آری تنها یک قدم ! صدای تیک تاک ساعت دیواری به گوش می رسد . زمان به راه می افتد و خوابهای دیگر به سرعت از پیش چشمانم می گذرند. 

ارسال شده در: :: :: توسط : مهسا

قسم به روح سبز برگهای بدنویس ، آرزوهایم را تو نقش بر آب کردی ! حال چه کسی است که یارای نجات آنها را بر این اقیانوس بی نهایت بیرحمی داشته باشد ؟ چه کسی است که دل به دریا بزند ؟

و اکنون ، اکنون که دیگر هیچ از من باقی نیست جز آخرین آه ، آخرین ناله ! چه کسی است که به فریاد بیصدای قلب از نفس افتاده ام برسد ؟چه کسی است که یاری ام دهد ؟

آری ،میدانم ! هیچ کس ، هیچ کس نیست که زندگی دوباره را با تمام آرزوهایش برای جشن تولد 14 سالگی ام به من هدیه دهد . و من میدانم که باید تنها ، سرد و خاموش به صدای آخرین نفس خویش گوش بسپارم و برای همیشه به ابدیت ببیوندم ...

 



ارسال شده در: :: :: توسط : مهسا
هيچ گاه روزهايم را با هيچ كس قسمت نكردم . هميشه تنها بودم . تنهاي تنها . هيچ گاه به كسي دل نبستم . هميشه سنگ دل بودم ، هميشه خندان ،هميشه رها. من زميني نبودم . ازجنس آسمان بودم . دختري از جنس آسمان كه هيچ گاه نفهميد روي زمين چه كار ميكند!

ارسال شده در: :: :: توسط : مهسا

كجايي ماه من؟

ديگر به سوم شخص مفرد توجه نخواهم كرد . قول ميدهم . قول ميدهم كه ديگر ديدگانم  را نيز به ديدگانش ندوزم . آيا اگر دل از او بگيرم باز هم در آسمان پيدا خواهي شد ؟

                  



ارسال شده در: :: :: توسط : مهسا

بهار در راه است  ...

از هر بوته گل ، مشک و عنبر می دمد . با طپش رودخانه ها ، درختان از اعماق زمین نفسی می کشند . نسیم که می وزد ، بوته و علفها و شاخه ها به رقصی موزون با آهنگ طبیعت به پا می شوند . وآفتابگردان به شوق خورشید به آسمان می نگرد اما خورشید با ناز در پشت کوه پنهان میشود و به موهایش حنا میزند تا به عروسی ماه رود . ستاره ها با لباس های پرزرشان دورماه می رقصند . نوبت که به ماه میرسد ، یکدور نمیرقصد که سپیده سر میزند و سایه ای به رنگ بهار روی زمین می افتد !

    
 


ارسال شده در: :: :: توسط : مهسا
ارسال شده در: :: :: توسط : مهسا
 

چه زود ...دیر شد

چه زود پیله هایمان از هم گسست و پروانه شدیم و در آسمان آبی به پرواز در آمدیم !

 چه زود غنچه های نشکفته ی قلب هایمان را با دستهای خود باز کردیم و پژمرده شدیم !

آه ، زود بود وقتی که هنوز آرزوهایمان به ده نرسیده زیر کفش های بیرحم روزگار له شدند !

و هنوز هم زود بود برای دیر شدن وقتی که برج های بلند کین و نفرت بین خانه های آجریمان فاصله انداختند ! 



ارسال شده در: :: :: توسط : مهسا
 

 اگر من بودم ، اگر تو نبودی ...

اگر این پنجره ها نبود ، شاید تصویر مبهمی از او را که به تک درختی تکیه داده بود و شانه هایش از هق هق گریه می لرزید ، نمی دیدم.

اگر این دیوارها نبود ، در دلتنگ ترین غروب ، راهی بمبست عاشقی می شدم ، مبادا خورشید گرمایش را که از زمین می ستاند از قلب او هم گرما بگیرد

اگر این حصار دور قلبم نبود ، پرواز می کرد و روی لبه ی پنجره ای می نشست تا از دور نظاره گر جای خالی من در کنار سایه ای که با هر قدم کوتاه تر می شد ، نباشد !



ارسال شده در: :: :: توسط : مهسا
هیچ گاه من و تو ما نمیشویم .این مثال نقضی است برای فرمول پذیرفته شده ی  :

                                                                                                                  ما=تو+من



ارسال شده در: :: :: توسط : مهسا
در کدامین فرمول جا دهم مجموع من و تو را ؟                                                                   

وقتی که ما نمی شوند

وقتی که هرگز به هم نمیرسند

مثل دو خط موازی //



ارسال شده در: :: :: توسط : مهسا
سایه ها

ثانیه ها

می گذرند

افسوس هیچ سایه ای از ثانیه ها نمی گذرد تا به من برسد.



ارسال شده در: :: :: توسط : مهسا
از تو گذشتم و به آرزوهاي كوچك و بزرگم رسيم ، براي رسيدن به آنها پل هاي زيادي را پشت سر گذاشتم . وقتي به آخرين پل رسيدم ، دلم لرزيد و دستانم سرد و چشمانم تب دار شد . نگاهي به پشت سر انداختم . افسوس كه براي رسيدن به تو همه ي پل هاي پشت سرم را خراب كرده بودم .



ارسال شده در: :: :: توسط : مهسا
از پیچ و خم خاطره هایم عبور می کنم . ماشین پر سرعت روزگار را نگه می دارم . زیر باران عشق پیاده به راه می افتم .به تصویر من و تو پشت این قاب شیشه ای می نگرم و به گذشته ها می اندیشم . افسوس که یک مشت خاک از جنس من و تو بینمان فاصله انداخت .

ارسال شده در: :: :: توسط : مهسا
تو به من مینگری و من از حریر نگاه تو زیباترین پیراهن را میدوزم و منجوقهای محبتت را به آن می آویزم تا در میهمانی پروانه ها خوش پوش ترین باشم .

ارسال شده در: :: :: توسط : مهسا

 

 



ارسال شده در: :: :: توسط : مهسا
چشمهایم بسته است

و در این عالم رویا ، نگاهم

جاده را می باید

ناگهان از دور

تک سواری تبسم بر لب

سوی من می آید

هاله ای از مه

جلوی دید مرا می گیرد

و من اینجا چشمهایم را می گشایم

گیج و مبهوت و محیر

بین رویا تا حقیقت

 او را می بینم

او تبسم بر لب

سوی من آمده است

 

 



ارسال شده در: :: :: توسط : مهسا
کوچولو به خانه ی عمه اش رفته بود . عمه برای انکه او را سرگرم کند چند تا کتاب قصه کودکانه برایش آورد تا او عکس هایش را نگاه کند ، آخه او هنوز مدرسه نمی رفت و خواندن بلد نبود . توی  یکی از کتاب ها  تصویری از یک بچه بود که داشت به گلها آب میداد . خوب به عکس نگاه کرد ! بعدش از عمه پرسید (عمه جون اینو نگاه کن ، این بچه چرا برا گلها آب میریزه ؟) عمه گفت :(ببینم چیه ؟آهان اینو میگی ، خوب اون داره به گل ها آب میده ، میدون عزیزم گلها و گیاهان همشون برا زنده موندن و بزرگ شدن به آب و نور خورشید احتیاج دارن ، تازه ، ما باید خیلی مواظبشون باشیم .) کوچولو نگاهی به عمه انداخت و گفت :(همه گلها آب میخوان ؟) عمه لپ او را کشید گفت :(بله گل من ) بعد از این حرف ها کوچولو دنبال بازی رفت و عمه مشغول کارهایش شد . مدتی  که گذشت عمه متوجه شد هیچ خبری از کوچولو نیست  ، یه کمی نگران شد ! دنبالش گشت ، او را در اتاق دیگری پدا کرد ، با تعجب دید کوچولو داره آب توی لیوان را رو فرش میریزه ؟! گفت :(آی شیطون نریز ! این چه کاریه ؟) کوچولو گفت :(مگه شما فی ما باید به گل ها آب بدیم تا بزرگ بشن ؟خب منم دارم به گل های فرش آب میدم تا بزرگ و خوشگل بشن ؟!)

 



ارسال شده در: :: :: توسط : مهسا

 

شبی از پشت یک تنهایی نمناک بارانی تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم  

 

         تمام شب برای با طروات ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

 

          پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

 

         تو را از بین گلهایی که در تنهاییم روئید با حسرت جدا کردم

                  

       و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:

                               

      دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

 

    و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

 

           همین بود آخــــــــــــــرین حرفت....

 

     و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را بر روی اشکی

 

     از جنس غروب و ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

 

     نمیـــــدانم چــــرا رفتــــــــــــــــــی!!؟؟؟؟

 

نمیدانم چــــــــــــــــــــــــــــــــــرا؟

 

 شاید خطا کردم...

 

و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

 

نمیدانم کجــــــــــــــا؟؟؟؟

 

تا کـــــــــــــی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

برای چــــــــــــــــــــــــــــه؟؟؟؟؟؟؟؟

 

ولی رفــــــــــــــــــــــتی...

 

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه میبارید

 

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

 

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

 

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمیداشت،تمام بالهایش غرق در اندوه و غربت شد

 

و بعد از رفتنت آسمان چشمهایم خیس باران بود

 

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

 

کسی حس کرد من بی تو هزار بار در هر لحظه خواهم مـــــــــــــرد

 

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد

 

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

 

و من با اینکه میدانم تو هرگـــــــــــز یاد من را با عبور خود نخواهی برد

 

هنوز آشفته چشمان تـــــوام...

 

برگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد...!!

 

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد...

 

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:

 

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم..

 

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

 

و من در اوج پاییزترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

 

نمیدانم چــــــــــــــــــــــــــرا؟؟؟؟؟

 

شاید به رسم عادت پروانگی باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت

 

دعـــــــــــــــــــــــــــــــا کردم

 

 

 



ارسال شده در: :: :: توسط : مهسا

بعضی وقتا احساس می کنی ، دوست داری یه آدم دیگه باشی ، از اونی که هستی راضی به نظر نمیای ، دلت میخواد کمک کنی ، دست یکی و بگیری ، یه راهی و به یکی نشون بدی ، گرهی و باز کنی ، دلی رو شاد کنی و خلاصه صدها صفت خوب رو از خودت بروز بدی اما راهشو پیدا نمی کنی !

اینکه احساس کنی حتماْ برای کمک کردن یک دست خالی باید جلوت دراز بشه حس اشتباهیه ، اینکه فکر کنی من به فلان خیریه کمک می کنم پس خیّرم فکر خومیه ، اینکه خوشحال باشی سال یه بار زیارت خونه خدا میرم پس با سعادتم حال نا خوشیه ، گرچه فکر می کنم انجام همه این کارا به جای خودش امر واجب و لازمیه !

چند سال پیش ، عصر یه روز سرد و برفی بهمن وقتی در مغازه یکی از دوستا بودم کار عجیبی رو دیدم که هیچ وقت خاطره ش از یادم نمیره ! اون دوستی که وضع مالیه خیلی خوبی هم داره منو صدا زد و گفت : فلانی ، میخوام نماز بخونم و برم یه کاری رو انجام بدم به این نیّت که خدا هیچ وقت منو به شّر آدم زبون نفهم توی این دنیا گرفتار نکنه ! بعدشم رفت و یکی رو که صبح به خاطر چک برگشتی گرفتارش کرده بود رضایت داد و از بند خلاصش کرد !

تو راه برگشت ازش پرسیدم معنی این کار چیه ؟ چرا صبح اونطوری و عصر اینطوری ؟ گفت فلانی : انگاری از صبح یکی دائم داره بهم میگه الان وقت معامله با خداست ! منم بهتر از این ندیدم که ازش بخوام برای همیشه منو از شرّ  آدم زبون نفهم رها کنه !

درک این حرف در اون سن جوونی یه کم برام مشکل بود اما امروز احساس می کنم برای خوب بودن و خوب شدن نه هیچ وقت دیره و نه هیچ زمان زود ، فقط باید بخوای از خدا که راهشو نشونت بده ، همین!



ارسال شده در: :: :: توسط : مهسا

روزي يك مرد ثروتمند ، پسر بچه کوچكش را به يك ده برد , تا به او نشان دهد , مردمي که در آنجا زندگي مي کنند , چقدر فقير هستند . آنها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند . در راه بازگشت و در پايان سفر , مرد از پسرش پرسيد : 

نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟   پسر پاسخ داد : عالي بود پدر

پدر پرسيد : آيا به زندگي آنها توجه کردي ؟ پسر پاسخ داد : فكر مي کنم

پدر پرسيد : چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي ؟ 

 پسر کمي انديشيد و بعد به آرامي گفت : فهميدم که ما در خانه يك سگ داريم و آنها چهار تا , ما در حياط مان فانوس هاي تزئيني داريم و آنها ستارگان را دارند , حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آنها بي انتهاست . در پايان حر فهاي پسر، زبان مرد بند آمده بود , پسر اضافه کرد : متشكرم پدر که به من نشان دادي ما واقعأ چقدر فقير هستيم ...



ارسال شده در: :: :: توسط : مهسا

 

casual_48casual_44



ارسال شده در: :: :: توسط : مهسا
 نميدونم چرا ! ولي از وبلاگ ديگرون كپي كردم .

دستمال کاغذی به اشک گفت :
قطره قطره ات طلاست
یک کم از طلای خود حراج می کنی ؟
عاشقم
با من ازدواج می کنی ؟
اشک گفت :
ازدواج اشک و دستمال کاغذی !
تو چقد ساده ای
خوش خیالی کاغذی !
توی ازدواج ما
تو مچاله می شوی
چرک می شوی وتکه ای زباله می شوی
پس برو بی خیال باش
عاشقی کجاست !
تو فقط دستمال باش !

دستمال کاغذی دلش شکست
گوشه ای کنار جعبه اش نشست
گریه کردو گریه کردو گریه کرد
در تن سفیدو نازشکش دوید
خون درد

آخرش
دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل دیگران نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمال کاغذی ها فرق داشت
چون که درمیان قلب خود
دانه های اشک داشت ..



ارسال شده در: :: :: توسط : مهسا
Image and video hosting by TinyPi

ارسال شده در: :: :: توسط : مهسا

این آخرین نامه ای ست که برایت می نویسم .آخرین نامه از درد ها و گلایه ها و عاشقانه ها .اگربازهم نامه ام راکنارتمام نامه های خوانده نشده بیندازی ، این آخرین نگاهی ست که در نگاهت می دوزم .اگر باز هم نگاهت را از من برگیری ، فراموشت می کنم .فراموشت می کنم چون خسته ام . ازخودم ، از تو ، از عشق.

آرشيو وبلاگ
پیوندهای روزانه